تبليغاتX
یه پرچم عشق

خدا ! در اشک چشمانم
خدا ! در دست لرزانم
خدا ! در درد بی دارو و درمانم
خد ا! در تار و پودم ،دروجودم ، در همه جانم
بخوان کز زنده گردیدن پشیمانم
خدا ! امشب درون کلبه ی سردم بمیرانم

من ازخلق و خدا و خود گریزانم
کجا باید روم از دشمنان خود نمی دانم

خدا ! در گریه های درد پنهانم
خدا ! در آرزوی شعر دیوانم
خدا ! در نا امیدی بی امیدم کن
مرنجانم
خدا ! امشب درون کلبه ی سردم بمیرانم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 توسط طناز |

 

سلام اي غروب غريبانه دل                        سلام اي طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام اي غم لحظه هاي جدايي              خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

 

                           خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

 

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه             خداحافظ اي ابي روشن عشق

 

                       خداحافظ اي عطر شعر شبانه

 

خداحافظ اي همنشين هميشه                خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من         تورا مي سپارم به دلهاي خسته

       

تورا مي سپارم به مينا ي مهتاب         تورا مي سپارم به دامان دريا

 

اگر شب نشينم اگر شب شكسته           تورا مي سپارم به روياي فردا

 

به شب مي سپارم تورا تا نسوزد        به دل مي سپارم تورا تا نميرد

 

اگر چشمه ي واژه از غم نخشكد       اگر روزگار اين صدا را نگيرد

 

خداحافظ اي برگ و بار دل من        خداحافظ اي سايه سار هميشه

 

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم           خداحافظ اي نو بهار هميشه

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:55 توسط طناز |

 

 

 

خدایا ما اگر بد کنیم ترا بنده های خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست.

 

دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

 و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:53 توسط طناز |

 

ای مهربان!

بگذار با تو از درد جانکاه ی که همه وجودم را

 فرا گرفته سخن بگویم

بگذار تا بنالم از درد فراق تو .

به انتظار نشسته ام تا بیایی .

فریادهایم همپای ذره ذره وجودم

تبدیل به قطرات اشک می شوند

و بی محابا از زندان بی روح چشمانم

می گریزند .

دلم دیوانه وار چون موجی

 سربر ساحل سینه ام می کوبد

و چون پرستویی بی آشیان

به جستجوی تو بال می گشاید .

مولایم بیا که می خواهم صدای گا م هایت

 سکوت کو چه های

خلوت به انتظار نشسته را بشکند

و من به یمن ورودت تمام

جاده های شهر را با یاس و نرگس

آذین خواهم بست و

چشمانم را قدمگاه گام هایت خواهم کرد .

بیا که بی تابم برای لحظه دیدار

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:41 توسط طناز |

TinyPic image

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها وانسان ها را اشتباه مي گيرم .

 

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

 

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

 

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

 

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر

 

نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست

 

چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان رانديدي .

 

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوشخداگذاشت و گريست !!!!!

 

 

اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:19 توسط طناز |

روحشان شاد***يادشان گرامي
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت